ورود حضرت معصومه سلاماللهعلیها به قم ( مدح حضرت)
ای نـور تـو آمـیـخـتـه بـا سـورۀ جـان قـدر تو شد تفـسیر کـوثر، نجم، رحمان ای سـورههـای مهـربـانی در نگـاهـت آیـه به آیـه، حـرفهـایت شرح انـسان چشمه به چشمه برکتت جاریست در شهر حس میکنم نور تو را، باران به باران آئـیـنهبـاران شـد شب ما با حـضـورت سامان گرفت این شهر، این زلف پریشان تا قـبـلۀ هـفـتـم، صـراط الـمـسـتـقـیـمی سعی و صفای ما شد از قم تا خراسان تا آمـدی، ابـلـیـس شـد آواره در شهـر این شهـر شد باب ولایت، شهر ایـمان این شهر با یادت پُر از بال فرشتهاست شد کوچههایش مستِ بوی «رَوح و ریحان» شهـر بـدون تو؟ چه تـصویـر غـریـبی هرگز نمیخواهم دلم را بی تو، یک آن اذن دخـول من به صحـن آینه چیست؟ بـایـد که چـشـم من شـود آئـیـنـهبـنـدان گاهی فـقـیـر و خـسـته میآیـم کـنارت آواره و مسکـین، پُر از حسّ غـریـبان گاهی پُـر از آهـم، پُـر از شـرم گـنـاهم آئینهای محو «شکست»، از سنگ طغیان یـک گـوشـۀ انـدوه در قـعـر سـکـوتـم آزاد کـن روح مـــرا از شــرّ زنـــدان گـردابها بـستـنـد صدهـا سد به رویم ای سـاحـل آرامـشـم در اوج طــوفـان آئــیـنـهای را روبــرویــم مـیگــذاری با یـاد مـادر میشود دل، بیتالاحـزان عـطـر مـدیـنـه میوزد در سـیـنـۀ مـن یـاد شما در سـیـنهام تا هـست مـهـمان با اشکهایم مینویسم روی این خاک باشد بـرای آن مـزار، آن راز پـنـهـان وقـتی زیـارتنـامـه میخـوانم بـرایـت حسّ بـرائت دارم از دجّـال و شیـطان وقـت زیـارت زیر لب با خود بگـویم: «بـاشد قـرار بـعـدی ما باب رضـوان با «اشفعی لی» وعدهگاه تو بهشت است دنیا و اهلش هرچه را باشد، بپیچان!» لکنت شدم، اینجا کمیت شعر لنگ است آئـیــنـۀ یــادت دلـم را کـرده حــیــران دست مـرا بـگـذار تـوی دسـت دعـبـل مـن، کـودک شـعـر، اول راه دبـسـتان میخـواسـتـم از دوسـتت دارم بـگـویم شد مشق من این شعر بی آغاز و پایان این بـیـتهـایم حـسّ بـیـتالـنـور دارد روحالقدس! بر شعر من بالی بـیفـشان |